|
روی ماه خدا را ببوس |
|
روی ماه خدا را ببوس |
تعطیل شد!
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0:53 AM توسط پارمین_ الناز. |
آلن هریس محقق و استاد دانشگاه ، درباره اهمیت رایحه و حس بویایی میگوید:"حس بویایی شما، در مغز و دقیقا در منطقه احساسات اولیه واقع شده است.
به همین علت است كه ارتباطات بویایی تشكیل شده در دوران كودكی، میتواند شخصیت رفتاری شما و سازههای ثبت آن را در دوران نوجوانی و جوانی شكل دهد.
بنابراین آن بوی خوشی را كه حس میكنید لحظات بسیار شادی را برای شما به وجود میآورد ، از بین گزینههای زیر انتخاب كرده و ببینید كه " رایحه " شخصیت شما چه رنگ و بویی دارد !؟
تذكر :برای شناخت صحیح پاسخ تست و مبهم نبودن . از گزینههای زیر ، فقط یك گزینه را انتخاب نمایید
گزینه یك - بوی كلر در استخرهای بزرگ
گزینه دو - بوی كباب ، همبرگر و ...
گزینه سه - بوی سبزه و گل
گزینه چهار - بوی كرمهای ضدآفتاب
گزینه پنج - بوی بچه كوچك
.
.
.
.
.
.
.
پاسخها:
گزینه یك
مطالعات نشان میدهد كسانی كه بشدت به بوی تند و تیز كلر در آب استخر علاقه مندند افرادی مخاطره جو و اهل ریسك هستند كه مدام به دنبال كسب تجربیات جدید هستند.شما عاشق تجربه كردن و در نتیجه شوكهای غیر آشنایی هستید كه یكباره بر شما فرود میآید.
گزینه دو
تحقیقات نشان میدهد كه بودن با خانواده برای شما از اهمیت فراوانی برخوردار است و بدین ترتیب همیشه از استرس كمتری نسبت به دیگران بر خوردارید.شما تلاش میكنید تا تمام اوقات فراغت خود را با آنها بگذارنید.
گزینه سه
آیا به خاطر میآورید كه همیشه پدرتان را در كارهای مربوط به گل و گیاه و یا مادرتان را برای آماده كردن میز غذا و جمع كردن آن، كمك میكردید؟كسانی كه عاشق بوی چمنهای تازه كوتاه شده و یا گل و سبزه هستند، افرادی مسولیت پذیر و دلسوزند و هرگز كاری را در نیمه راه رها نمیكنند. شما با بوی طبیعت زنده اید و این یعنی شادكامی و سرزندگی، یعنی حیات و شما این حیات بدست آمده از طبیعت را با هیچ چیز عوض نمیكنید!
گزینه چهار
شما فردی فعال، برون گرا و با نشاط هستید كه شادترین لحظات زندگیتان مربوط به زمانی است كه در حال انجام فعالیتی هستید!یك سحرخیز واقعی كه با اعتماد به نفس بسیار میتواند روز را به خوبی آغاز كند.
گزینه پنج
بوی شیرخشك بچه همیشه شما را سست میكند و بوی نوزادان معمولا حسی غریب را در شما زنده میكند!حسی كه به واسطه آن، خانواده بیش از همه چیز برایتان اهمیت مییابد.شما همانند مادران خانه دار و یا مردانی كه عاشق زن و بچه خود هستند، دوست دارید تمام وقت خود را در خانه بگذرانید و از بودن با نوزاد خود لذت میبرید!بوی خوش شیری كه همیشه از او میآید، بی اختیار شما را به سمت خانه میكشاند تا بهترین لحظات را با او سپری كنید.شما در خانه بودن، آن هم به دور از هرگونه هیاهو و جنجال را به همه چیز ترجیح میدهید.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 6:50 PM توسط پارمین_ الناز. |
من مست مهر آن مه فرزانه ام هنوز از من حذر کنید که دیوانه ام هنوز آبم ز سر گذشت و به گرداب اشک شوق در جستجوی گوهر یکدانه ام هنوز... سلام پدر بزرگ. خوبی؟ از آن طرفها چه خبر؟ هنوز هم خستگی در نگاهت موج میزند یا نه؟ حالا راحت تر از همیشه ای، نه؟ امروز دوباره دلم تنگ شد برای دوچرخه ات که آن قدیم ترها سوار می شدیم برای درختای سرسبزی که با رفتنت یکی یکی خشک شدند.دلم برای تمام شیطنت هایی که آنجا میان باغچه ی کوچکتان ( حالا بخوان تلی از خاک) جا گذاشتم تنگ شد.بابابزرگ خوبم حالا یک سالی میشود که نیستی اما یادت هنوز تو دل ما زنده است و خواهد بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 3:21 PM توسط پارمین_ الناز. |
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. « من آدم تاثیرگذارى هستم.» ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید. لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.» سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم. « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» « انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد. » همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید. پارمین
او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند.
رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت:
میتوانى تصور کنی؟
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم.
امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى.
تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد... یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگى او تاثیرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 11:53 AM توسط پارمین_ الناز. |
اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی. خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه. آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد. بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد. ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد. انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد. .... خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل. يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد. چرخيد و چرخيد. آسمون رعد زد و برق زد. دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن. همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم. آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر. پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند. تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد. سينشو چسبوند به سينه آدم. خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش. آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد. آدم با چشاش می خنديد. فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد. اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد. خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش. ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم. خوش به حال آدم و فرشتش.
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 5:10 AM توسط پارمین_ الناز. |
اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود. ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نيکمت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون. سير نگاش کردم. هيچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود. يه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد. ديگه عادت کرده بودم. ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم. شايد يه جور ترس از دست دادنش بود. شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم. من به همين تماشای ساده راضی بودم. دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست. نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه. هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد. هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم. حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز. اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم. هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم. ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود. مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود. ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود. بی خوابی شبها خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود. نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم. فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن. يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم. شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم. اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد. نمی تونستم. دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم. از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت. من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم. حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم. کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت. از خودم و غرورم بدم می اومد. با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم. بلند شدم و ايستادم. در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون. درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد. طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود. دقيق که نگاه کردم ديدمش. خودش بود. انگار تمام راه رو دويده بود. داشت به من نگاه می کرد. نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود. زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود. دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود. نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست. - شما هم دير رسيديد؟ و من چی می تونستم بگم. - درست مثل شما. و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم. - مثه اينکه بايد پياده بريم. و پياده رفتيم ... و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 4:51 AM توسط پارمین_ الناز. |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 11:53 AM توسط پارمین_ الناز. |
استاندارد ترین تست شخصیت شناسی به این تست شک نکنید . این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است . پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست . کافى است کمى به خودتان رجوع کنید . یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید .. حاضرید ؟ پس شروع کنید: 1 چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید ؟ الف ) صبح ب ) عصر و غروب ج ) شب 2 معمولاً چگونه راه مى روید ؟ الف ) نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند ب ) نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم ج ) آهسته تر، با سرى صاف روبرو د ) آهسته و سربه زیر ه ) خیلى آهسته 3 وقتى با دیگران صحبت مى کنید ؛ الف ) مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید، ب ) دستها را در هم قلاب مى کنید، ج ) یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید، د ) دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید، و ) با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف میکنید 4 وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید ؟ الف ) زانوها خمو پاها تقریباً کنار هم ب ) چهارزانو ج ) پاى صاف و دراز به بیرون د ) یک پا زیر دیگرى خم 5 وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است ، چگونه واکنش نشان مى دهید ؟ الف ) خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده، ب ) خنده، اما نه بلند ج ) با پوزخند کوچک د ) لبخند بزرگ ه ) لبخند کوچک 6 وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید ؛ الف ) با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند ، وارد مى شوید ب ) با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید ، مى گردید ج ) در حد امکان آرام وارد مى شوید ، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید 7 سخت مشغول کارى هستید ، بر آن تمرکز دارید ، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند ؛ الف ) از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید ب ) بسختى ناراحت مى شوید ج ) حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود 8 کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید ؟ الف ) قرمز یا نارنجى ب ) سیاه ج ) زرد یا آبى کمرنگ د ) سبز ه ) آبى تیره یا ارغوانى و ) سفید ز ) قهوه اى ، خاکسترى ، بنفش 9 وقتى در رختخواب هستید ( در شب ) در آخرین لحظات پیش از خواب ، در چه حالتى دراز مى کشید ؟ الف ) به پشت ب ) روى شکم ( دمر ) ج ) به پهلو و کمى خم و دایره اى د ) سر بر روى یک دست ه ) سر زیر پتو یا ملافه ... 10 آیا شما غالباً خواب مى بینید که : الف ) از جایى مى افتید. ب ) مشغول جنگ و دعوا هستید. ج ) به دنبال کسى یا چیزى هستید. د ) پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید. ه ) اصلاً خواب نمى بینید. و ) معمولاً خواب هاى خوش مى بینید امتیازات سؤال اول : الف ( 2 ) ، ب ( 4 ) ، ج ( 6 ) سؤال دوم : الف ( 6 ) ، ب ( 4 )، ج ( 7 )، د ( 2 )، ه ( 1 ) سؤال سوم : الف ( 4 ) ، ب ( 2 )، ج ( 5 ) ، د ( 7 ) ، ه ( 6 ) سؤال چهارم : الف ( 4 ) ، ب ( 6 ) ، ج ( 2 ) ، د ( 1 ) سؤال پنجم : الف ( 6 ) ، ب ( 4 ) ، ج ( 3 ) ، د ( 5 ) ، ه ( 2 ) سؤال ششم : الف ( 6 ) ، ب ( 4 ) ، ج ( 2 ) سؤال هفتم : الف ( 6 ) ، ب ( 2 ) ، ج ( 4 ) سؤال هشتم : الف ( 6 ) ، ب ( 7 ) ، ج ( 5 ) ، د ( 4 ) ، ه ( 3 ) ، و ( 1 ) ، ز ( 1 ) سؤال نهم : الف ( 7 ) ، ب ( 6 ) ، ج ( 4 ) ، د ( 2 ) ، ه ( 1 ) سؤال دهم : الف ( 4 ) ، ب ( 2 ) ، ج ( 3 ) ، د ( 5 ) ، ه ( 6 ) ، و ( 1 ) خب ، امتیازهایتان را جمع زدید . عدد به دست آمده را با جدول زیر مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید . نتیجه گیرى اگر شما بالاى ۶۰ است : دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور ، خود محور و بى نهایت سلطه جو مى دانند ، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویند« کاش من جاى تو بودم !! » اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند . اگر از ۵۱ تا ۶۰ دارید : بدانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند ، بدون فکر عمل مى کنید و سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید ( هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند ! ) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند . کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند ، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر هیجانات توسط شما ، از همراهى تان لذت مى برند . گر از ۴۱ تا ۵۰ به دست آوردید: به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط ، سرزنده ، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند . شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید .. فردى مهربان ، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید . قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید . اگر ۳۱ تا ۴۰ نصیب شما شد : بدانید در نظر سایرین معقول ، هوشیار ، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید . اما اگر با کسى دوست شوید صادق ، باوفا و وظیفه شناس هستید . اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید . از ۲۱ تا ۳۰ : در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید . شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید . زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد . دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید . و اگر کمتر از ۲۱ داشتید :
------------ --------- --------- --------- --------
+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 6:11 PM توسط پارمین_ الناز. |
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11:39 PM توسط پارمین_ الناز. |